X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
پنج‌شنبه 1 فروردین‌ماه سال 1387
روز اول بهار

امروز روز اول بهاره مثلا.

مثلا که نه واقعا.

اما می دونی اوضاع تو خونه ما چطوری بود؟

فکر کنم همه توی خونه هاشون دور سفره هفت سین نشسته بودند و دعا می کردند که سال خوبی داشته باشند.

اما تو خونه ما از سفر هفت سین خبری نبود. یعنی خیلی ساله که خبری نیست.

اما امروز دقیقا سر ساعت نه یه مشاجره اساسی به پا بود. مشاجره که نه زد و خورد بگم بهتره.

سالمون رو خوب شروع کردیم نه؟

.

.

دیگه دعا هم فایده نداره که بگم برام دعا کنی

.

سال نوت مبارک

جمعه 26 بهمن‌ماه سال 1386
اعتراف

سلام

از وقتی توی وبلاگ قدیمی می نویسم یادم رفته که اینجا رو درست کردیم که حرفای نگفتنی رو بگیم

یه سالیه از یه اتفاق گذشت

ناراحت نیستم خوشحال؟!!! نمی دونم

خیلی وقتا فکر می کنم بزرگترین مشکلم تو زندگی اینه که نتونستم متعادل باشم

واقعا هم همینه

زیادی اهمیت دادن به برادرهام

گذشتن از خیلی چیزا

و سر کلاس زبان رفتن !!!

دیگه نمی خوام برم آـموزشگاه

دارم فکر می کنم اگر اون اتفاق نیفتاده بود شاید من یه رتبه خوب تو ارشد می آوردم

یه دروغ بزرگ گفتم

واسه این که از شر خواستگارها راحت بشم و از دست اطرافیان

خدایا منو ببخش

مجبور شدم

به خیلی ها گفتم ازدواج نمی کنم چون عاشق شدم

عاشق پسری به اسم مهدی که فوق لیسانس مکانیک

داره واسه دکتراش اقدام میکنه

تک فرزنده

26 سالشه

و...

اگر بلد نباشی دروغ بگی گفتن اینا بار سنگینیه

داره خفه ام میکنه

چند روز پیش هم دوباره خواستگار اومد و جز خاله خوشبختانه کسی نمی دونست

همون موقع گفتم نه و به خاله توضیح دادم دیگه حوصله توضیح دادن در مورد بیماری ام رو ندارم و اصلا هم نمی خواستم کسی بفهمه ..... بخصوص که آشنا هم بودن

کاش هیچ وقت اون خانواده نیومده بودن خواستگاری که من اینجوری یه هفته مونده به امتحانم حساب کنم چقدر از انرژی منو گرفتن

یعنی باید یه سال دیگه هم صبر کنم؟؟

به سرم زده امسال ارشد پیام نور شرکت کنم

بدیش اینه که رشته ما جز تهران هیچ جا پذیرش نداره

من واسه رفتن باید ارشد قبول بشم

خدایا کمکم کن

                                                                   (غریبه)

جمعه 21 دی‌ماه سال 1386
محرم . زمستون و ناراحتی خواهری گلم

اول از همه رسیدن ماه محرم و عذای سالار شهیدان آقا اباعبدالله الحسین رو به فرزند بزرگوار ایشان آقا امام زمان عج الله و همه محبان آن حضرت تسلیت عرض می نمایم.

بعدش این که زمستونه و کلی برف اومده و کلی جاها هم گاز قطع شده !!!! ( توضیح واضحات دارم می دم )

خواهری هم از دست من دلگیره!!!!
خواهری جونم می دونم خیلی بزرگواری و منو می بخشی. به خدا نمی خواستم ناراحتت کنم.

می بخشی دیگه نه؟؟؟

 

شنبه 3 آذر‌ماه سال 1386
خیلی دور .... بازم خیلی دور

چند وقته اعصاب هیچ کس و هیچ چیز رو ندارم ...

حس می کنم از همه دورم ....

یه موقعی دلم به این خوش بود با خواهری خیلی نزدیکم ...

اما اونقدر مشکلات داره که واقعا دلم نمیاد حتی بهش اس ام اس بدم ....

خدا به خیر کنه برای همه بنده هاش و خواهری گلم

ته کار هم اگه بازم وقت داشت یه نظری هم به من کنه

(داداشی)

جمعه 11 آبان‌ماه سال 1386
هوالباقی

قیصر هم رفت

چقدر دلم گرفت

و چیزی برای گفتن نمانده است .

کم میایم نمینویسم اما وقتی می نویسم پر می شوم از حرف

                                                                              (غریبه)

 

شنبه 14 مهر‌ماه سال 1386
عنوان ندارم

کلا خیلی شاکی ام

چراش رو نمی دونم

اصلا نمی دونم چه مرگمه

قبلا هم این جوری می شدم اما خیلی کمتر اما این چند وقته خیلی بیشتر

حس می کنم احتیاج شدیدی به روان پزشک دارم

تعارف که نداریم خودم که می دونم دارم روانی می شم

بابا به خدا من قبلا مسلمون بودم

تازه اونم شیعه !!!!

الان حس می کنم گبر شدم .....

تازه نمازم رو می خونم روزه هام رو هم می گیرم .....

تازه اینا که چیزی نیست نگید ریا می شه ها شب احیا هم رفتم تا صب دعا کردم . مخصوصا واسه خواهری گلم

اما فکر می کنم اینا هیچ کدوم فایده نداره همش بی خوده ....

خب بی خوده دیگه وقتی صب تا شب رو مخ اینو اون راه می رم .....

اصلا باید برم تیمارستان بخوابم . بلکم کسی رو نبینم که بخوام رو مخش را برم !!!!

 

دوشنبه 2 مهر‌ماه سال 1386

وقتی از همه درا بسته می شه

وقتی دل از زندگی خسته می شه

وقتی آرامش از فکر برداشته می شه

باید چی کار کرد؟؟؟؟

سلام . این روزا دارم فکر می کنم چه طور می تونم وضع به وجود اومده رو درست کنم .

یه برنامه ریزی می کنم واسه درس خوندن ... اما حالا که نمی شه

این روزا ترس ریخته توی وجودم از چی نمیدونم!!!

این روزا دنبال تنهایی هام هستم ... اما پیدا نمی شه ...

چقدر دلم می خواد چند روز فقط چند روز دور باشم از همه کس و همه چیز

از امروز تصمیم گرفتم روزهام رو با یه جمله قشنگ شروع کنم

جمله امروز این بود :

اگر به بن بست رسیدی کوچه بغلی را امتحان کن . با ایستادن جلوی دیوار هیچ اتفاقی نمی افتد.

منم دارم کوچه بغلی رو امتحان می کنم.

خدایا کمکم کن.

                                                                                                   (غریبه)

دوشنبه 26 شهریور‌ماه سال 1386
دنبال موضوع می گشتم

سلام خوبید همگی؟

راستش خیلی دنبال موضوع می گشتم تا بیام آپ کنم .اما هرچی فکر کردم چیز خاصی به ذهنم نرسید این خواهری ما هم که نمیاد آپ کنه پس مجبور شدم خودم آستین بالا بزنم....

راستی تا یادم نرفته باید از خواهری گلم به خاطر کامنت قشنگش تشکر کنم .از بقیه دوستان هم متشکرم که لطف داشتند و تولد خواهری رو تبریک گفتند .

اگه بخوام حرف بزنم باید از استاد پروژم بگم که کلی از دستش شاکی ام. آخه هی غلط ملا لغتی از پروژه می گیره . فعلا راضیش کردم که نمره ام رو با یه خلاصه رد کنه بعدش مثلا قراره بیام رو پروژه کار کنم و تکمیلش کنم !!!! استاد به این باحالی دیده بودین؟ فقط اشکالش همونه که گفتم گیره بی خودی به جمله بندی می ده

خب دیگه چیزی نمی رسه به ذهنم ..... هنوز اول صبحه قند خون افتاده وای به حال این که برسه دم افطار فکر کنم اون موقع اگه می خواستم آپ کنم هذیون می گفتم ( دیکته اش درسته؟ )

همین دیگه

خوش باشین و خرم و این ماه رمضونی یادتون نره ما دوتا رو دعا کنید ..

ممنون

یا علی ......

 

سه‌شنبه 20 شهریور‌ماه سال 1386
توالد خواهری

آخیییییییییییییییییی

می دونین چیه؟

امروز تولد خواهریه

 

تولدت مبارک

 

امیدوارم صد سال دیگه با عذت زنده باشی

تولدت مبارک

Buon Compleanno Mio Amore

تولدت مبارک

تولدت مبارک مهربونم

 

چهارشنبه 14 شهریور‌ماه سال 1386
نمیدونم باید چی کارکنم

یک هفته مونده تا ۲۰ شهریور

روز تولدم شده یه وز تاریخی توی زندگیم

هر سال یه ماجرا

دو روز پیش آقای علی رضا و خانواده محترم تشریف آوردن برای خواستگاری

جالب بود

واسه اولین بار با یه خواستگار همه اش نیم ساعت صحبت کردم

ظاهرا همه قبولش دارن غیر من

و تصمیم گیرنده !!!!؟؟؟؟؟

واقعا کیه؟؟؟

واقعا زندگی منه؟؟؟

نمی دونم

می خوام مثبت نگاه کنم

می خوام خودم اذیت نکنم

می خوام فکرم رو آزاد کنم

ولی...

خدایا واقعا بایدچی کار کنم

شاید خیلی چیزا از دید خیلی ها حاشیه باشه ولی دوست ندارم به هر قیمتی ازدواج کنم

واسه اولین بار توی این سال ها آرزو کردم ای کاش مامان بود

ای کاش مامان بود!!!!

ای کاش !!!

ای کاش!!

چقدر دلم می خواست یه بار دیگه صداش رو می شنیدم

cd فیلمش رو داداش گرفته و نمی ذاره ببینم

دلم براش خیلی تنگ شده

تو تمام این سال هایی که نبود هر چقدر بهش نیاز داشتم چشم پوشی کردم

اما الان خیلی تنهام

خیلی

خیلی

خدایا کمکم کن

احساس می کنم دیگه دوست داشتن هم توی من از بین رفت

یه زمانی همه ادم ها رو دوست داشتم

اما همه آدم هایی که دوست داشتم دوست داشتنم رو روی یه حساب دیگه گذاشتن

یا اون قدر از دوست داشتنم سوء استفاده کردن که ...

حتی نزدیک ترین فرد به من مثل برادرم

بی احساس بودن هم خودش یه حُسنه

بی تفاوت بودن نسبت به دیگران ... آینده شون ...زندگی شون ...

متاسفانه از من بر نمیاد

                                                                                                      (غریبه)

 

سه‌شنبه 6 شهریور‌ماه سال 1386
۴. نیمه شعبان

میلاد با سعادت منجی عالم بر همه‌ی حق طلبان دنیا مبارک باد

 

بعد از اون این که هر سال این موقع داشتم توی میدون کلی فشفشه و ترقه می ترکوندم!!!! قاطی همه بچه ها اما امسال دپرس گرفتم نشستم اینجا دارم پست می نویسم.

صدای نارجک هاشون داره میاد. گهگاهی هم لطف می کنند و یه تکونی به شیشه ها می دند!!!

از موقعی قرار شده واسه ارشد حتما نامزد کنم بعد برم کلی تو خونه جنگ اعصاب داریم. البته من که کوتاه نیومدم. به زور می خوان زنم بدند!!!! خیال کردند. فعلا جنگ مقلوبه شده. یه آتش بس نسبی بر قراره. علی الحساب قرار شده هفته بعد پشم برم ثبت نام کنم تا ببینیم که بعدش چی می شه. شاید اصلا عمری باقی نبود.!

امشب مثلا الان باید توی عقد کنن باشم. عقد دختر داییم خدا خیرش بده زودتر شوهر کرد. کاش اون یکی هم شوهر می کرد یه نفس راحتی می کشیدم. من نمی دونم آخه بابام چرا این قدر اصرار داره؟؟؟ برعکس مادرم زیاد تفاوتی نداره براش.

تایپ پروژه مم شده یه درد سر کی حال داره بشینه ۶۰ صفحه تایپ کنه. گمونم این دو سه روز تعطیلی همش کارم همین باشه. توی خونه که حکومت نظامی برقراره بیرون هم که هر خبری هست امشبه تا ۲  ۳ ساعت دیگه سر و صداها می خوابه.

پیدا کرنه ساب ( معلمه جای گذین ) هم خودش درد سری شده ها امشب رو که از خیر عقد کنن کذشتیم ولی واسه ثبت نام حتما باید یکی رو پیدا کنم یه دو روزی جام بره. تازه هنوز تحویل پروژه و کارای فارق التحصیلی هم مونده. گندش بزنند. حس می کنم توی این یک ماه به اندازه کل دوره لیسانس کار ریخته سرم.

سرکار خانم خواهری غریبه خانم هم که لطف کردند توی پست قبلی شرمنده فرموده بودند. همین جا باز عرض تشکر دارم .

خب دیگه سرتون رو درد نیارم.

عیدتون خیلی مبارک باشه.

اگه دعا کردین ما دو نفر رو فراموش نکنین.

 

(؟)

چهارشنبه 31 مرداد‌ماه سال 1386
۳.تبریک به اون یکی

سلام.

چقدر دلم میخواست از وقتی از مشهد برگشتم بیام و یه دل سیر بنویسم.

این که قبل رفتنم دوباره مشکلم پیش اومد و دوباره دکترو سرُم و دردسر و....

هر جوری بود رفتم ... برگشتم ...این چند روز هم درگیر  همین چیزا ...

خنده دار ترش اینه که سه - چهار تا خواستگار هم می ریزن سرت ... و کلی آدم که اصرار دارن ازدواج کنی.

نمی دونم !!

یا من خیلی سخت می گیرم یا اونا نمی بینن ...

اون روزایی که قرار بود واسه ارشد بخونم و از دست رفت ...

اون روحیه داغون و بی انگیزه بودن واسه موندن و زنده بودن ... نمی خوام تکرار بشه .

دلم می خواست سر همه شون فریاد میزدم که ولم کنید ... مگه واسه اون پسرا قحطی دختره ...چرا من باید خرد بشم تا دیگران به خواسته هاشون برسن .

نگران چی هستن ... همه دارید زندگیتون رو می کنید ... بذارید منم نفس بکشم ... می خوام از ۲۴ ساعت شبانه روز لااقل یه ساعت مال خودم باشم ... به خودم فکر کنم ... درس بخونم ...کتاب بخونم ... تنها باشم ...

اما فریاد زدنم چه فایده ... کسی نمی شنوه ...

میگم منم یه آدم!! خودم رو بذارم جای پسری که میاد خواستگاریم ... بهش بگم من یه مشکل در این حد دارم ... خوب منم باشم قبول نمی کنم که با یه دختر با تموم ایده ال هاش ازدواج کنم ... حالا می خواد اون دختر از همه لحاظ عالی باشه .

می دونم همه آرزوشونه من خوشبخت بشم... اما چرا خوشبختیم رو توی ازدواج می بینن نمی دونم . من که با خودم کنار اومدم ... چرا ولم نمی کنید ... !!!

هیچ کس نمی شنوه ...

توی جامعه ما دیگه ارزش به دختر به پاکی و صداقتش نیست ... به درستیش نیست ... به زیبا بودن باطن و ظاهر ساده اش نیست ... به اینه که چه جوری خودش رو نشون می ده ...

همه می گن دخترای فامیل آرزوشونه همچین خواستگارهایی داشته باشن... خوب چرا این پسرا رو به اون دخترا معرفی نمیکنید ...اونا که آرزوی ازدواج دارن...نه مثل من که فقط به خاطر اجبار دیگران باید بشینم با یه خواستگار صحبت کنم تازه کلی هم ...

غصه خوردن ممنوع ... ناراحتی ممنوع ...

همه حرف می زنن ...

بابا دیروز عصر میاد که سرُم رو بیاره می گه ... مشکلت چیه ...چرا استرس و فشار داری... دلم میخواست می گفتم ....

ولی آخرش گفتم . منو با اون حال می بینه ... بعد می گه یه خونه دیدم فلان قسمت شهر ... با این شرایط  اینجا رو بفروشم اون جا رو بگیرم ... بهش می گم اینه ... فشار عصبی اینه ... من از این جا هیچ جا نمی رم ...من مُردم می خوای اینجا رو بفروش هر جا دوست داری برو ... ناراحت می شه و می ره ... از ناراحتیش ناراحت می شم ... ولی به دوساعت نرسیده زنگ می زنه کلیدم رو گم کردم ... دعا کن پیدا بشه تموم مدارکم توی صندوقه نیاز دارم ...

خنده ام میگیره ... خودش می دونم به محضی این که ناراحت میشم یه بلایی سرش میاد بازم کوتاه نمیاد ...

بی خیال ...

موندم سر دوراهی نمیدونم قبول کنم با این دوتا خواستگارم صحبت کنم یا نه ... هر چند فقط به خاطر دیگران

( تبریک به داداش خوبم اون یکی ... که آزمون ارشد قبول شد ...خیلی خوشحالم ... خیلی ...امیدوارم همیشه موفق باشی )

                                                                                      (غریبه)

 

 

پنج‌شنبه 25 مرداد‌ماه سال 1386
۲. اولین یاداشت من

سلام خوبید؟ می دونم که هنوز این وبلاگ طرفدارای خودش رو پیدا نکرده اما شاید بعدها باشند کسانی که بخوان به آرشیو این وبلاگ سرک بکشند. شاید دارم برای اونها می نویسم و شاید برای غریبه. شاید هم فقط درد و دلی برای سبکی دلم

دلم نمی خواست این جوری شروع کنم اما ظاهرا تقدیر اینه

اینم سرنوشتمه که توی این چند سال بهش نگفتم که دوستش دارم. اون وقت حالا که کمتر دارم می بینمش باید از بچه ها بشنوم که با یکی از دوستام نامزد کرده. البته یه موقعی من و اون با هم همکار بودیم. اونی هم که نامزدش شده الان همکار هر دومون محصوب می شه ولی قبلا استاد آموزشگاه بود. حقیقتش هیچ وقت کامل شاگردش نبودم به جز ۲  ۳  جلسه که جای معلم خودم اومده بود. اما همون دو سه جلسه و جو صمیمی آموزشگاه حکم می کنه جلو نرم و چیزی نگم. گرچه چند تا از دوستای صمیمی من از موضوع خبر داشتند و همون ها هم قضیه رو برام گفتند. الان که این جا می نویسم حالم چندان خوب نیست. چند روزی از خبر دار شدنم از این موضوع  می گذره. اون قدر گرفتارم که این موضوع توش گم شده.

 

برای غریبه و من دعا کنید.

التماس دعا

(؟)

یکشنبه 21 مرداد‌ماه سال 1386
گام اول

سلام .

اومدیم یه خونه جدید . ما دونفر سال هاست توی وبلاگ های خودمون می نوشتیم . از روزهای اول وبلاگ نویسی خواننده وبلاگ های هم بودیم . از وقتی پرشین بلاگ قاطی کرده تصمیم گرفتیم یه جای جدید بنویسیم .

یه جایی که هیچ کس ما رو نشناسه تا بتونیم راحت باشیم . چیزی که می خوایم رو بنویسیم .

پس میگیم یا علی

این نوشته شاید یه کم تکراری باشه ولی فقط واسه اینه که با یاد خدا در این خونه باز بشه .

این جا هر کسی واسه خودش می نویسه . من برای خودم و اون برای خودش . نوشته هامون به هم ربطی نداره . انتهای نوشته هامون فقط یه امضا که شناخته بشیم.

 

گفتگو با خدا

به رویا با خدایم گفتگو کردم!
به سوی خالق و معبود خود جانانه رو کردم،
توکل هم به او کردم!
به او گفتم :زمانی را به من بخشید ، ای بیتا!
تو ای معبود بی همتا!
تو ای امید هر نومید!
خدا خندید و پاسخ گفت: وقت من ندارد مرز پایانی !
یقین این راز هستی را تو می دانی!
چه می خواهی بپرسی از من ای پرسشگر دانا؟!
تسلط یافتم بر خویش و من، پرسیدم ای خالق!
تعجب از چه چیز از بشر داری؟
جوابم را بده ای خالق دانا!
توانایی و دانایی!
خدا در لحظه ای آرام پاسخ گفت:
"که انسان با شتابی سخت می خواهد که بگریزد ز دست کودکی هایش
برون آرد ز دست کودکی پایش
و می خواهد شتابی گیرد و گامی گذارد نزد فردایش!
به آینده !
به پولی دست یا بد
به پولی ، با بهای خستگی هایش
چه باک ار هست زخمی بر تن و پایش
دلش خوش باد با پولی که با زحمت به چنگ خویش آورده!
دوباره پس دهد آن را ، به تاوان تلاش خویش!
سلامت از وجودش رخت بربسته
غم سنگین این فرسودگی ، در سینه و غمخانه بنشسته!
دوباره آرزو دارد که کودک باشدو آن گوهر بر گردد،
پریشان خاطر و رنجور به آینده نگاهی مضطرب دارد،
در این حال راهی را سپارند و به سر آرند!
عمری را که ارزش دارد و" آدم" نمی داند!
غم نادانی اش از سینه اش بیرون نمی راند،
نه حالی مانده بر احوال و نه آینده ای دارد ،
نه بر لب خنده ای دارد!
تو پنداری که می میرد!
دل از این لحظه می گیرد
تو پنداری که هرگز زندگی گام خوشی با او نپیموده"
خدا دستان سردم را گرفت و مدتی طی شد
سکوت دلنشینی بود! دل و جان را یقینی بود
دوباره پرسشی کردم:
خدای مهربان من ! تو ای آرام جان من! همه روح و روان من!
چه می گویی؟!
کدامین درس سخت زندگی باید بیاموزم؟
چراغ دل ، چگونه یا کجا باید برافروزم؟
نهال عشق ،در دل،با کدامین آب مهری سبز می گردد؟
خداوندا!
چه پیغامی تو داری، تا برای دیگران رویای خود را باز گویم من؟
خدا آرام پاسخ گفت:
بدانند و بیاموزند، عشق جبری نیست
قیاسی نیست ، بین مردمان، در جایگاه عشق
و قلب مردمان سخت حساس است!
مبادا ! لحظه ای زخمی فرو آرند بر قلبی!
که طولانی شود ، آن التیامی را ، که می خواهند!
این دل سخت حساس است
لطیف و ترد ، همچون شاخه یاس است!
بیاموزند؛ ثروتمند آن کس شد که در دنیا نیازش کمترین باشد
توانایی همین باشد
بیاموزند نقطه پیش چشم هر کسی ، شکلی دگر دارد،
نگاه هر دو انسان در جهان مانند هم ؟ هرگز!
بیاموزند: کافی نیست ، تنها بگذرند از دیگران،
و بخشش خود را ، بیان دارند!
بیاموزند که خود را هم ببخشند و پس از آن هم ، دل و جان آسوده می ماند.
سکوتی دلنشین تر بود، رویا همچنان ، زیبا!
سپاس خویش را من با خدایم با صمیمیت بیا ن کردم
و پرسیدم: که آیا هست چیزی که بیان دارید؟
گویی گلی در آسمان سینه ام شکفت!
و پاسخ گفت:
فقط این را به یاد آرند «من در هر کجا هستم»

                                                                                            (غریبه)