X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 21 مرداد‌ماه سال 1386
گام اول

سلام .

اومدیم یه خونه جدید . ما دونفر سال هاست توی وبلاگ های خودمون می نوشتیم . از روزهای اول وبلاگ نویسی خواننده وبلاگ های هم بودیم . از وقتی پرشین بلاگ قاطی کرده تصمیم گرفتیم یه جای جدید بنویسیم .

یه جایی که هیچ کس ما رو نشناسه تا بتونیم راحت باشیم . چیزی که می خوایم رو بنویسیم .

پس میگیم یا علی

این نوشته شاید یه کم تکراری باشه ولی فقط واسه اینه که با یاد خدا در این خونه باز بشه .

این جا هر کسی واسه خودش می نویسه . من برای خودم و اون برای خودش . نوشته هامون به هم ربطی نداره . انتهای نوشته هامون فقط یه امضا که شناخته بشیم.

 

گفتگو با خدا

به رویا با خدایم گفتگو کردم!
به سوی خالق و معبود خود جانانه رو کردم،
توکل هم به او کردم!
به او گفتم :زمانی را به من بخشید ، ای بیتا!
تو ای معبود بی همتا!
تو ای امید هر نومید!
خدا خندید و پاسخ گفت: وقت من ندارد مرز پایانی !
یقین این راز هستی را تو می دانی!
چه می خواهی بپرسی از من ای پرسشگر دانا؟!
تسلط یافتم بر خویش و من، پرسیدم ای خالق!
تعجب از چه چیز از بشر داری؟
جوابم را بده ای خالق دانا!
توانایی و دانایی!
خدا در لحظه ای آرام پاسخ گفت:
"که انسان با شتابی سخت می خواهد که بگریزد ز دست کودکی هایش
برون آرد ز دست کودکی پایش
و می خواهد شتابی گیرد و گامی گذارد نزد فردایش!
به آینده !
به پولی دست یا بد
به پولی ، با بهای خستگی هایش
چه باک ار هست زخمی بر تن و پایش
دلش خوش باد با پولی که با زحمت به چنگ خویش آورده!
دوباره پس دهد آن را ، به تاوان تلاش خویش!
سلامت از وجودش رخت بربسته
غم سنگین این فرسودگی ، در سینه و غمخانه بنشسته!
دوباره آرزو دارد که کودک باشدو آن گوهر بر گردد،
پریشان خاطر و رنجور به آینده نگاهی مضطرب دارد،
در این حال راهی را سپارند و به سر آرند!
عمری را که ارزش دارد و" آدم" نمی داند!
غم نادانی اش از سینه اش بیرون نمی راند،
نه حالی مانده بر احوال و نه آینده ای دارد ،
نه بر لب خنده ای دارد!
تو پنداری که می میرد!
دل از این لحظه می گیرد
تو پنداری که هرگز زندگی گام خوشی با او نپیموده"
خدا دستان سردم را گرفت و مدتی طی شد
سکوت دلنشینی بود! دل و جان را یقینی بود
دوباره پرسشی کردم:
خدای مهربان من ! تو ای آرام جان من! همه روح و روان من!
چه می گویی؟!
کدامین درس سخت زندگی باید بیاموزم؟
چراغ دل ، چگونه یا کجا باید برافروزم؟
نهال عشق ،در دل،با کدامین آب مهری سبز می گردد؟
خداوندا!
چه پیغامی تو داری، تا برای دیگران رویای خود را باز گویم من؟
خدا آرام پاسخ گفت:
بدانند و بیاموزند، عشق جبری نیست
قیاسی نیست ، بین مردمان، در جایگاه عشق
و قلب مردمان سخت حساس است!
مبادا ! لحظه ای زخمی فرو آرند بر قلبی!
که طولانی شود ، آن التیامی را ، که می خواهند!
این دل سخت حساس است
لطیف و ترد ، همچون شاخه یاس است!
بیاموزند؛ ثروتمند آن کس شد که در دنیا نیازش کمترین باشد
توانایی همین باشد
بیاموزند نقطه پیش چشم هر کسی ، شکلی دگر دارد،
نگاه هر دو انسان در جهان مانند هم ؟ هرگز!
بیاموزند: کافی نیست ، تنها بگذرند از دیگران،
و بخشش خود را ، بیان دارند!
بیاموزند که خود را هم ببخشند و پس از آن هم ، دل و جان آسوده می ماند.
سکوتی دلنشین تر بود، رویا همچنان ، زیبا!
سپاس خویش را من با خدایم با صمیمیت بیا ن کردم
و پرسیدم: که آیا هست چیزی که بیان دارید؟
گویی گلی در آسمان سینه ام شکفت!
و پاسخ گفت:
فقط این را به یاد آرند «من در هر کجا هستم»

                                                                                            (غریبه)