ماورای طبیعت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 14 مهر ماه سال 1386
عنوان ندارم

کلا خیلی شاکی ام

چراش رو نمی دونم

اصلا نمی دونم چه مرگمه

قبلا هم این جوری می شدم اما خیلی کمتر اما این چند وقته خیلی بیشتر

حس می کنم احتیاج شدیدی به روان پزشک دارم

تعارف که نداریم خودم که می دونم دارم روانی می شم

بابا به خدا من قبلا مسلمون بودم

تازه اونم شیعه !!!!

الان حس می کنم گبر شدم .....

تازه نمازم رو می خونم روزه هام رو هم می گیرم .....

تازه اینا که چیزی نیست نگید ریا می شه ها شب احیا هم رفتم تا صب دعا کردم . مخصوصا واسه خواهری گلم

اما فکر می کنم اینا هیچ کدوم فایده نداره همش بی خوده ....

خب بی خوده دیگه وقتی صب تا شب رو مخ اینو اون راه می رم .....

اصلا باید برم تیمارستان بخوابم . بلکم کسی رو نبینم که بخوام رو مخش را برم !!!!

 

دوشنبه 2 مهر ماه سال 1386

وقتی از همه درا بسته می شه

وقتی دل از زندگی خسته می شه

وقتی آرامش از فکر برداشته می شه

باید چی کار کرد؟؟؟؟

سلام . این روزا دارم فکر می کنم چه طور می تونم وضع به وجود اومده رو درست کنم .

یه برنامه ریزی می کنم واسه درس خوندن ... اما حالا که نمی شه

این روزا ترس ریخته توی وجودم از چی نمیدونم!!!

این روزا دنبال تنهایی هام هستم ... اما پیدا نمی شه ...

چقدر دلم می خواد چند روز فقط چند روز دور باشم از همه کس و همه چیز

از امروز تصمیم گرفتم روزهام رو با یه جمله قشنگ شروع کنم

جمله امروز این بود :

اگر به بن بست رسیدی کوچه بغلی را امتحان کن . با ایستادن جلوی دیوار هیچ اتفاقی نمی افتد.

منم دارم کوچه بغلی رو امتحان می کنم.

خدایا کمکم کن.

                                                                                                   (غریبه)